من آن رود سرکشم که رهی دشوار
می پویم و ز راه نمی مانم
گو کوه ها به خیره رهم گیرند
من می رسم به مقصد و می دانم
نوتر برآورد گل اگر ریشه نو شود
زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو
زیباتر آن که در سرت اندیشه نو شود
.
.
.
« منوچهر آتشی »
سال نو مبارک
باغ ، ای مادر گل. باغ ، ای رنگارنگ
کاش می دانستی ، تکسواری هم ازاین باغ گذر خواهد کرد.
تکسواری که قدمهاش هراس انگیز است.
اسم او پاییز است.
« مصطفی رحمان دوست »
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال زمن دور شدستاره ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرو رفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید
نبود در صدفی آن گهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ه.ا. سایه
همه چیز مثل لحظه ی متولد شدن می مونه.همه چیز تازه است. نوئه .دنیای ٍ جدیدیه که هنوز تجربه اش نکردی.همه چیز در هاله ای از ابهامه دوست داری همه رو تجربه کنی. برات مهم نیست خوبه یا بده فقط همین حس کنجکاویش ،همین تازگیش لذت بخشه.بی خیال که شاید حتی خوشایند هم نباشه اما همین تازگیش لذت بخشه.می خوای اما همونی رو که همیشه می خواستی، اونی که دنبالشی
.آره می دونم من آدم بشو نیستم ،تو هر جور راحتی باش .چون من هم می خوام اونجوری باشم که راحتم بی خیال ! رو پایه های یه ویرانه نمی شه یه بنای محکم ساخت.ما هم که نمی تونیم بریم از این جا .می شه خونه نسازیم بیم ویرانی میره آخه؟
!تازه است فعلا ، الان خوبه همه چیز ، چیزی هست که برا همیشه تازه بمونه؟می تونم تصورش رو بکنم...دنیای جدیدی رو که همیشه می خواستم.
هر کسی خودش باید مسئول خودش باشه
هرکسی خودش باید به فکر خودش باشه
هر کسی خودش باید قدر خودش رو بدونه
هر کسی خودش باید ارزش خودش رو نگه داره
تو این دنیا مگه غیر خود آدم کسه دیگه ای هم به فکر آدم هست؟!
« من آن رود سرکشم که رهی دشوار
می پویم و زراه نمی مانم
گو کوهها به خیره رهم گیرند
من می رسم به مقصد و می دانم »
پس چی!!
دلم واسه خودم تنگ شده.گاهی فراموش می کنم خودم رو هم .می گذره می گذره خودم هم نمی دونم چه جوری.همه چیز با یه سرعت عجیبی پیش میره هر چند همه چیز خوبه این روزا ولی نگران می شم گاهی برای خودم!!
چشم میندازم به جاده و اون ته
چشام یه درخت کوچولو می بینن.
از ته جاده ، چشمای آلبالو گیلاسیم
یه تیکه زمین و یه درخت کوچولو می چینن.
منتظرن پناهم بدن
برگای خنکدرخت کوچولو.
درخت سبز کوچولو !
آی درخت سبز کوچولو !
چند روزی هست می رم دفتر خواهرم.کسی که می خواست دفتر یار معرفی کنه قهر کرده !نمی اد سرشون هم این روزا شلوغ شده.کار جالبیه.گاهی اوقات سکوت محضه گاهی پر از صدای خنده گاهی خیلی شلوغ و پر سر صدا.خلاصه با حاله.چی می شد خواهرم دفترش رو زود تر باز می کرد من الان اینجا بودم و شغلی نداشتم که حالا دارم.مامانم می گه من ناشکرم.نمی دونم موضوع ناشکری نیست موضوع اینه که وقتی کاری رو دوست نداشته باشی...خوب دوست نداری دیگه!همه می گن عادت می کنی.همین!من نمیخوام عادت کنم.دوست ندارم هیچیم از سر عادت باشه حتی دوست داشتن کارم.زندگیه دیگه ، گذره ولی خوب آدم نباید بزاره هر جور که می گذره بگذره نیومدیم این دنیا بذاریم هر چی هر جوری خواست و خواستن باشه .
خدایا هر جوری تو می خوای.فقط منم کمک کن.من چیزای زیادی نمی خوام حداقل در برابر بزرگی تو.
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه
که دیگه مگه پرواز و خواب ببینه.
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاهات از دس برن
زندگی عین بیابون برهوتی می شه
که برفا توش یخ زده باشن.
« لنگستون هیوز »
خنده ی شیرین من ریا و فریب است
در دل من موج می زند غم دیرین
چهره ی شاداب من ثبات ندارد
داروی تلخم ، نهان به ظاهر شیرین
آینه ی چشم شوخ خویش بنازم ـ
کز غم من ، پیش خلق راز نگوید ،
هر چه در او ، خیره تر نگاه بدوزی
با تو ، بجز حالت تو ، باز نگوید
زان همه دردی که پاره کرد ، دلم را ،
خاطر کس را ، به هیچ روی خبر نیست
غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را ،
بر دل صد چاک من ، توان گذر نیست!
آه شما دوستان کور دل من !
دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید
سر خوشی خویشتن ز غیر بجویید ،
رنجه مرابیش از این ، زخود مپسندید:
دست بدارید از سرم که در این شهر ـ
کس چو من آشفته و غمین و دژم نیست.
در دل من ، این چنین عمیق نکاوید
زانکه مرا ، به جز تباهی غم نیست ...
تا حالا شده بدقولی کرده باشین ولی به طرف مقابلتون که از دستتون دلگیر شده حق نداده باشین؟!یادمه گاهی اگه دیر می کردم برا هر چی ...دوستم می گفت بابا من کلی منتظرت شدم... من البته حق رو به اون می دادم.همیشه ولی خوب بی دلیل کسی رو معطل نکردم.تا اون جایی که تونستم سعی کردم کسی رو منتظر نذارم. ولی خوب گاهی اوقات پیش می اومد ، وقتی همه ی شرایط رو در نظر نمی گرفتم، یهو در آخرین لحظات یه چیزی می شد ، دیر می شد.می دونستم انتظار کسی یا چیزی رو داشتن خیلی تحمل می خواد.
باز تا خودم دقیقا انتظار رو تجربه نکردم نفهمیدم( نتیجه می گیریم من همیشه دوستای خوش قولی داشتم!) حالا اما حتی یک روز انتظار هم طاقتم رو طاق می کنه.اینقدر انتظار کشیدن برام سخت و وحشتناک شده که تصمیم گرفتم بی خیال باشم و فکر کنم دنیا همین یه لحظه است و پشتش هیچ خبری قرار نیست بشه.سعی می کنم اما باز دردرونم منتظرم.
« همیشه منتظرت هستم
بی آن که در رکود نشستن باشم...»
